یه جای پنهان یه جای خلوت نمی دونم یک گوشه دنج مثل بچگی ها که تو کمد یا پشت رختخواب ها یا زیر تخت یه جای دنج بود برای زار زار گریه کردن واسه کار بدی که کرده بودی چقدر دلم می خواد برم جایی و اشک بریزم دلم بهانه گریه رو داره زیر بار نا مهربانی های روزگار خرد شدم و هیچ نگفتم اما دیگه بسه دیگه نمی تونم می خوام برم جایی که این روز گار هم نشنوه صدای گریه هام و که فکر نکنه پیروز شده خدایا دنبال بهانه ام. بهانه برای همه اون چیز هایی که خودت می دونی چقدر خسته ام اگه تو این روز های سخت یاد تو نبود الان کجا بودم نمی دونم.
مثل کودکی که بهانه اسباب بازی هاشو می گیره .وقتی هیچ کاری از دستت بر نمی یاد.شاید در این روز های سرد زمستانی خورشید جایی پشت اون ابر های نا مهربان دوباره طلوع کنه.
