تبليغاتX
آنسوی ابرها
آنسوی ابرها
چهارشنبه 31 مرداد1386
تنهایی ...  

دلتنگ و پریشان به رهش منتظرم

او رابه من و مرا به او بازرسان

 

تو را چه می شود که خیال اندوهناکی می شوی ،سرگردان،به سراغ من می آیی و تمام اتاقک ذهنم را رنگ غم می پاشی.رنگ خیال تو ،رنگ نبودنت،رنگ پشیمانی من

 

تو را چه می شود که گاه گاه رخت بر می بندی از اینجا و می روی!می روی و مرا با هیچ تنها می گذاری.و سکوتی می شود در ذهن خسته من.سرگردان می شوم و نمی دانم چرا!دلم هیچ جا نیست.

 

و گاهی می آیی اینجا.اینجا کنار من .انگار خودت می شوی .انگار زندگی می کنیم.انگار تمام جهان لبخند می شود روی صورت تو. و من محو لبخندت

 

اما صورت تو محو می شود. به دنبالش می گردم .تلاش می کنم ولی یادم نمی آید. آهی می کشم .به یاد می آورم که سالها از آخرین باری که دیدمت گذشته است.سالها!!!!

 

آبان 85
دوشنبه 29 مرداد1386
قاصدک ...  

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند

اخوان ثالث

دوشنبه 29 مرداد1386
جاودانه ...  

من براي سال ها مينويسم

سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند

افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود

هميشه يكي بود يكي نبود

 

 

من برای این سالها می نویسم و برای این پایان.این پایان که چشمان من عاشق شدند. وقتی که تو دیگر نبودی .من می نویسم، با افسوس و به قصه مادربزرگ فکر می کنم.وبه بودن و نبودنمان.حالا من هستم و تو نیستی

 

.من برای همین سالها می نویسم.همین سالها که چشمان عاشق من رو به جاده ای ماند که تو هرگز از آن نخواهی آمد.این جاده ها مرا به گذشته می برند.مرا به یاد آسمان آبی چشمانت.و خورشید عاشق آسمان چشمانت که هر صبح گاه به روی چشمانم طلوع می کرد .و مرا افسون .

 

وبه گذشته هائی که تو بودی و من می گریختم.می گریختم از خودم، از تو، از نگاه عاشقت .می گریختم و نمی دانستم پس از سالها دوباره به تو می رسم به چشمان عاشق .افسوس که تو نیستی و این چشمان عاشق مال من است.

 

چشمانی غمگین در جستوجوی آسمان آبی چشمان تو .افسوس که باورشان نمی شود که این آسمان دیگر از آن من نیست .

 

من برای همیشه می نویسم.یرای همیشه ،که این چشمان بهانه چشمان تو را می گیرند.و به همه این سالها .به سرنوشت.به عشق.به بهائی که که پرداختم .و به آن لحظه فکر می کنم که شاید، شاید. اندکی به گذشته برگردی و مرا به یاد آوری.و کاش می دانستی من برای همیشه به گذشته می نگرم.به گذشته ای  که پر است از تو