دلتنگ و پریشان به رهش منتظرم
او رابه من و مرا به او بازرسان
تو را چه می شود که خیال اندوهناکی می شوی ،سرگردان،به سراغ من می آیی و تمام اتاقک ذهنم را رنگ غم می پاشی.رنگ خیال تو ،رنگ نبودنت،رنگ پشیمانی من
تو را چه می شود که گاه گاه رخت بر می بندی از اینجا و می روی!می روی و مرا با هیچ تنها می گذاری.و سکوتی می شود در ذهن خسته من.سرگردان می شوم و نمی دانم چرا!دلم هیچ جا نیست.
و گاهی می آیی اینجا.اینجا کنار من .انگار خودت می شوی .انگار زندگی می کنیم.انگار تمام جهان لبخند می شود روی صورت تو. و من محو لبخندت
اما صورت تو محو می شود. به دنبالش می گردم .تلاش می کنم ولی یادم نمی آید. آهی می کشم .به یاد می آورم که سالها از آخرین باری که دیدمت گذشته است.سالها!!!!
